0
0

خودپذیری چیست؟

2645 بازدید
خودپذیری

خودپذیری یعنی چه؟ (تعریف ستون دوم عزت نفس)

وقتی کلمه خودپذیری که همان ستون دوم عزت نفس است به گوش ما می خورد، نمی دانیم دقیقا باید چه چیزی را بپذیریم. به نظرم هنوز در تعریف “خود” ابهامات زیادی وجود دارد چه برسد به بحث پذیرش خود. من (حامد متین) همیشه اعتقاد دارم که برای درک هر موضوعی باید ابتدا یک تعریف از آن در ذهن خود داشته باشیم. وگرنه نه تنها مفهوم را درک نمی کنیم بلکه تبدیل آن به یک گام اجرایی کاری غیر ممکن می شود. به همین دلیل سعی می کنم همیشه مفاهیم را به گونه ای ساده و قابل درک تعریف کنم. همان کاری که در تک تک مقالات سایت و حتی دوره رایگان اعتماد به نفس و عزت نفس انجام داده ام. پس اول اجازه بدید کمی در مورد خود صحبت کنیم.

تعریف خود

از آنجایی که مثل همیشه دوست دارم یک تعریف ساده اما در عین حال جامع بیان کنم، خود یعنی :

هر عنصر قابل درک درباره شما که قابل ارزیابی هم باشد مثل : افکار، رفتار، ویژگی های شخصیتی، احساسات، تصورات، رویاها، انتظارات و اعضای بدن.

همه این موارد در کنار هم خود را تشکیل می دهند. وقتی خود را به صورت اجزای جدا از هم نگاه می کنیم می بینیم که قضاوت کردن و درک کردن خود،حالا چه قضاوت خود ما چه دیگران، همچین کار ساده ای نیست.

حالا نوبت به تعریف خودپذیری می رسد

خودپذیری یعنی آن عناصری که در تعریف خود گفتیم را بپذیریم. شاید با خودتان بگویید اینکه کاری ندارد. این همه می گفتند خودت را بپذیر، همین بود؟؟

اما همه چیز آنطور که ساده و آسان به نظر می رسد نیست. خیلی از تعارض های ما با دیگران و با خودمان ناشی از عدم پذیرش خود است. به قول ناتانیل براندن :

بدون خودپذیری، عزت نفس وجود خارجی پیدا نمی کند.

جدا از اینکه خودپذیری ستون دوم عزت نفس است و در ساختمان عزت نفس ما نقش حیاتی دارد، در بروز و حل مشکلات ما در زندگی روزمره هم نقشی اساسی بازی می کند. در ادامه مقاله این نقش اساسی را بیشتر توضیح می دهم. اما قبل از آن اجازه دهید تعریف دیگری از خودپذیری بگوییم که هیچ تضادی با تعریف قبلی ندارد و در واقع با کلامی دیگر والبته کمی جامع تر آن را توصیف کرده است :

خودپذیری یعنی پذیرفتن واقعیات و تجربیات زندگی مان، فارغ از هرگونه ملاحظات مثل خوب یا بد بودن آنها و مورد تایید بودن یا نبودن آنها از طرف خودمان یا دیگران

خودپذیری با خود را دوست داشتن و خودتاییدی فرق دارد

با توجه به تعریف می فهمیم که خودپذیری با خود را دوست داشتن، یا مورد تایید بودن خود یا دیگران بودن فرق دارد. ممکن است واقعیتی در ما وجود داشته باشد که آن را دوست نداشته باشیم. لازم نیست برای پذیرش این واقعیت حتما آن را دوست داشته باشیم. مثلا ممکن است فردی باشیم که چهره یا اندام زیبایی نداشته باشیم. لازم نیست که عاشق این چهره یا اندام باشیم. اما واجب است آن را بپذیریم.( البته اگر بتوانیم آنها را دوست داشته باشیم خیلی عالی می شود. اما برای دوست داشتن چهره و اندام خود ابتدا باید آنها را بپذیریم)

خودپذیری معنایش دوست داشتن خود نیست

یا ممکن است ویژگی در ما وجود داشته باشد که موردتایید دیگران یا حتی خودم نباشد، برای پذیرش آن نیازی به تایید آن نیست.مثلا ممکن است پدر فردی، خلافکار باشد یا قبلا بوده است. این رفتار پدر گرچه مورد تایید این فرد و دیگران نیست اما واقعیتی انکار ناپذیر است. او باید آن را بپذیرد اما لازم نیست تاییدش کند. ( البته منظور از پذیرش هم این نیست که این واقعیت را پیش همه جار بزند، بلکه از درون این واقعیت را قبول کند و با آن نجنگد که چرا پدر من چنین بود و چنان)

چرا خودپذیری مهم است؟

خودپذیری مهم است چون

پیش شرط رشد و تحول است. هر گونه تغییر و پیشرفت فقط و فقط در صورت خودپذیری اتفاق می افتد. اگر ما نپذیرفته باشیم که در نحوه تفکر یا رفتار ما نقص یا اشتباهی وجود دارد، پس چرا باید تغییر کنیم. نیاز به تغییر فقط در سایه پذیرش کاستی یا مشکل احساس می شود.

جالب است بدانید عده ای تصوری غلط از پذیرش دارند. می گویند اگر بپذیرم در طرز فکر یا نحوه عملکرد من مشکلی وجود دارد که دیگر نمی توانم تغییرش دهم، چون نباید قبولش می کردم. حالا که قبول کردم دیگر نمی توانم تغییرش دهم.

اما این طرز فکر درست نیست زیرا یکی از معیارهای پذیرش خود، پذیرفتن واقعیت ها بود. اگر واقعا ما کاستی یا اشتباهی داریم، طبق تعریف چون واقعیت دارد باید آن را بپذیریم. اما آیا طرز فکر یا رفتار غیر قابل تغییر هستند؟ صد البته که خیر. چون هم علم و هم تجربه ثابت کرده که می توان آنها را تغییر داد. پس با پذیرش کاستی ها و مشکلات، آنها تبدیل به نقشی روی سنگ نمی شوند.بلکه تبدیل به واقعیتی می شوند که تغییر دادن آنها در کنترل ما است.

اگر نپدیرم هوا سرد است هیچوقت بخاری را روشن نمی کنم.

اگر نپذیرم که قلبم درد می کند هیچوقت به پزشک مراجعه نمی کنم.

اما نپذیرم درآمدم کم است هرگز به دنبال افزایش درآمد نمی روم.

اگر نپذیرم با همسرم رابطه خوبی ندارم هرگز به دنبال اصلاح و بهبود آن نمی روم.

اگر نپذیرم فرزندم متفاوت از من فکر و زندگی می کند، هرگز نمی توانم با تمام وجودم او را دوست داشته باشم.

و هزاران اگر دیگر که به مرور به بعضی از آنها خواهیم پرداخت.

خودپذیری مهم است چون

ستون دوم عزت نفس است. همانطور که براندن گفت بدون آن عزت نفس نمی تواند وجود خارجی داشته باشد. کسی که خود و همه آنچه که مربوط به خود است را نپذیرد دائما در کشمکش بین خود واقعی و خود دروغین اش است. دائما در اضطراب است که مبادا خود واقعی اش لو برود و دیگران بفهمند که او دقیقا کیست.

با خودپذیری از دست آویز شدن توسط دیگران دست بزداریم

خیلی آسان چنین شخصی خودش را آزار می دهد و حتی دیگران هم توانایی آزردن او را به راحتی دارند.

وقتی من نپذیرفته باشم که چهره زیبایی ندارم، کافیست که فردی خوش چهره را ببینم. سریع دچار استرس می شوم. حتی گاهی دست به خودتخریبی ( آخه اینم قیافه اس که من دارم، الان همه میگن چقدر زشته) یا دگر تخریبی (قیافه میشه چی، چه فایده که کوتوله اس، آدم شعور داشته باشه قیافه مهم نیست)می زنم.

یا فرض کنید خانمی چاق باشد. فقط کافیست کسی به او بگوید که چقدر نسبت به گذشته چاق تر شدی. واویلاااا….تا چند روز توی دادگاه ذهنی مان در حال محاکمه خود و آن فرد هستیم.

هر آنچه را که نتوانم بپذیرم، دست مایه ای برای آزار دادنم می شود. یا دست مایه ای برای خودم یا دیگران.

خودپذیری مهم است چون

مایه آرامش واقعی است.

اگر چیری را بتوانم تغییر دهم، پس از پذیرش آن به عنوان یک واقعیت از زندگی ام،  برای تغییر دادن یا ندادن آن می توانم تصمیم بگیرم. تغییر دادن یا ندادنش در کنترل خودم است. پس خیالم راحت است و می توانم آرامش داشته باشم.

اما اگر نتوانم تغییرش دهم، پس دو راه دارم. یا آن را به عنوان یک واقعیت تغییر ناپذیر قبول کنم و با آرامش زندگی کنم یا با آن تا آخر عمر بجنگم. که در نهایت بازنده این جنگ منم و بیهوده انرژی ای که می توانستم صرف پذیرش کنم صرف جنگ طاقت فرسای بی حاصل کرده ام. بازهم انتخاب با خود ماست: جنگ بی فایده یا پذیرش.

این قسمت را با جمله ای از براندن به پایان برسانیم :

عزت نفس ما بر خلاف تصور خام برخی از ساده اندیشان تابع زیبایی و جذابیت جسمی نیست، بلکه تابع تمایل یا عدم تمایل ما در دیدن و پذیرفتن خود است

چرا ما از پذیرش خود فرار می کنیم؟

همانطور که در بالا هم گفتیم خودپذیری آنطور که به نظر می رسد آسان نیست. البته لازم نیست بترسید و فکر کنید چقدر کار مشکلی است. ولی نمی توانم منکر شوم که گاهی پذیرش برخی از واقعیتها دردناک هستند. گرچه درد بهتر از رنج است. بگذارید تفاوت درد و رنج را بگویم تا بهتر بتوانید علت فرار آدمها از خودپذیری را درک کنید.

فرق درد با رنج چیست؟

برخی از واقعیت ها در زندگی همراه با درد هستند. مثل جدایی عاطفی یا جدایی از یک دوست، مثل شکست در یک کسب و کار، مثل از دست دادن عزیزان، مثل نرسیدن به یک هدف یا نرسیدن به فردی یا چیزی که عاشقش هستیم، مثل اخراج شدن از محل کار و ….

همه اینها همراه با درد هستند. اما رنج چیست؟ همانطور که دیدید روبرویی و مواجهه با درد اجتناب ناپذیر است. و وقتی اتفاق می افتد نمی توان از آن فرار کرد. اما رنج از اجتناب از مواجهه شدن با واقعیت های زندگی که درد یکی از آنهاست به وجود می آید. در واقع رنج وقتی پدید می آید که دائما دنبال فراری بیهوده از مواجهه با درد هستیم.ما رنج می کشیم زیرا از زندگی و درس های آن فرار می کنیم. چون پذیرفتن آرزوهایمان ساده تر از پذیرفتن واقعیت است.

با فرار از درد، آن را تبدیل به رنج می کنیم

با چند مثال این تفاوت بیشتر درک می شود :

درد یعنی وقتی کسی که دوست داشتم از من جدا شد،پذیرش یعنی واقعیت را بپذیرم و قبول کنم که این پذیرش با غم و درد همراه است.

رنج یعنی بعد ازا اینکه از او جدا شدم، خودم را فردی بدبخت و دوست نداشتنی بدانم و تا سالها و حتی تا آخر عمر او را نفرین کنم که چرا مرا رها کرد و خودم را سرزنش کنم که چرا او را از دست دادم.

درد یعنی در کسب و کارم شکست خوردم، و پذیرش یعنی شکست را بپذیرم، از اشتباهاتم درس بگیرم و چنانچه لازم است مدتی استراحت کنم و دوباره شروع به کار کنم.

رنج یعنی وقتی در کسب و کارم شکست خوردم، الکی جلوی بقیه تقصیر را گردن دیگران بیندازم، دوباره کارهای قبلی را بدون تغییر تکرار کنم تا به بقیه ثابت بشه من شکست نخوردم و بدون مراجعه به یک فرد متخصص در کسب و کار، تلاش کنم که بگم خودم همه چیز را می دانم.

درد یعنی کسی که با او ازدواج کرده ام را همانطور که هست بپذیرم و پذیرش یعنی این واقعیت دردناک را قبول کنم که او به احتمال زیاد تغییر نمی کند مگر اینکه خودش بخواهد.

رنج یعنی سالها با آروزی تغییر دادن او زندگی کنم و تمام تلاشم را بکنم تا به زور او را تغییر دهم تا شاید شبیه مرد یا زن رویاهایم شود.

درد یعنی بپذیرم که فرزندم آنطور که من می خواهم فکر نمی کند و کارهایی که من از او می خواهم را دوست ندارد انجام دهد.

رنج یعنی با این واقعیت بجنگم و هر طور شده حتی با زور، تنبیه یا پول او را وادار کنم آنچه که من فکر می کنم درست است انجام دهد و شکلی که من می خواهم زندگی کند تا شکل فرزند آروزهای من شود.

درد یعنی وقتی همسرم خیانت می کند و قول می دهد که تکرار نکند اما دوباره و دوباره تکرار می کند، پذیرش یعنی بپذیرم که او تغییر نمی کند و مردی یا زنی که در ذهنم خودم از او ساخته ام وجود خارجی ندارد. ( معمولا افرادی که به آنها خیانت می شود تا مدتها و حتی سالها با این آرزو زندگی می کنند که شاید فرد مقابل تغییر کند و دست از این کارها بردارد اما چنین اتفاقی نمی افتد مگر در موارد اندک)

پیشنهاد می کنم این مطلب را مشاهده کنید :  زندگی آگاهانه چیست و چرا باید آگاهانه زندگی کنیم؟

رنج یعنی بارها و بارها او را ببخشم و منتظر شوم تا شاید او روزی دست از این کار خود بردارد و به بچه هایم بگویم که زن یا مرد قوی کسی است که تحت هر شرایطی زندگی اش را حفظ می کند. ( در حالیکه معنای قوی بودن این نیست بلکه قدرت در پذیرش واقعیت زندگی خود است)

درد یعنی حتی اگر کسی را خیلی دوست دارم اما می دانم اصلا مناسب من نیست، از او جدا شوم و پذیرش یعنی درد جدایی و فراغ را هرچند جانکاه تحمل کنم.

رنج یعنی با او ازدواج کنم و امیدوار باشم که شاید او به خاطر من خودش را تغییر دهد و تبدیل به فرد رویاهای من شود و سالها با این آرزو زندگی کنم و روح خودم را فرسوده کنم.

اجتناب از رویارویی با دردی موقتی، در نهایت منتهی می شود به رنجی دائمی

انتخاب همیشه با شماست

با پذیرش درد آنچه نمی توانید تغییر دهید به آرامشی عجیب می رسید. و با نپذیرفتن آن درگیر رنجی زجرآور و فرسایشی. حالا انتخاب با شماست.

البته تلاش برای تغییر آنچه می توانیم تغییر دهیم همیشه ستودنی است و هیچوقت نباید آن را اشتباه دانست. اما آنجایی که انتخاب کردیم در موقعیتی از زندگی بمانیم و می دانیم که نمی شود تغییری ایجاد کرد تنها و تنها راه برای زندگی با نشاط و یا حداقل قابل تحمل، پذیرش است. پذیرش خود، پذیرش دیگران و پذیرش آنچه تغییر دادنی نیست.

پس ما از پذیرش فرار می کینم چون می خواهیم از درد اجتناب کنیم. چون نمی خواهیم درد پذیرش را تحمل کنیم و دوست داریم با توهمات مان زندگی کنیم.نمی توانیم مرگ رویاهایمان را ببینیم.چون می خواهیم واقعیت چیز دیگری باشد و آمادگی رویارویی با آن را نداریم. اما واقعیت نه به آمادگی ما کار دارد نه به آنچه دوست داریم و نه به آنچه که فکر می کنیم. او می آید و در زندگی جریان می یابد.

با پذیرفتن واقعیت ها و کنار زدن دورغ هایی که به خود می گوییم، سوگ آغاز می شود. اما در نهایت این سوگ موجب تولدی دوباره می شود

خودپذیری گرجه درد دارد اما تولدی دوباره است

گاهی حتی انکار یک نیاز منجر به از دست دادن فرصت های مناسب برای برآورده کردن آن نیاز می شود. وقتی فردی می داند تنهایی او را آزار می دهد و نیاز خودش به عنوان یک انسان به رابطه جنسی و عاطفی را انکار می کند، آنگاه اگر فرصتی هم برای برطرف کردن این نیازها پیش بیابد، او استفاده نمی کند. چون در انکار است. چون واقعیت را نپذیرفته و با آن در جنگ است.

اصرار بر اینکه بنیش و تفسر ما، حقیقت محض است باعث دوری ما از حقیقت اصلی می شود. وقتی همسر فردی خیانت می کند، اصرار بیش از حد او به اینکه فقط و فقط خیانت کننده مقصر است و من هیچ نقشی نداشتم، وقتی فردی در تعدیل نیروی شرکتی از کار بیکار می شود و اصرار دارد که یک فرد متخصص و فوق العاده کاردان است که قدر او را نداسته اند، وقتی در امتحانی که برای آن تلاش نکرده است موفق نمی شود و معلم را مقصر محض می داند، باعث می شود از حقایق اصلی دور بماند.

آگاهی به واقعیت های درونی و بیرونی و پذیرفتن آنها، ابتدا ما را خیلی ناراحت می کند، اما بعد از تحمل مدتی سوگ و غم ناشی از این آگاهی و درد پذیرش آن، نشاط واقعی و رشد اتفاق می افتد.

چرا به خودمان دروغ می گوییم؟

ما برای پرهیز از احساساتی که پذیرفتن واقعیت در ما ایجاد می کند به خودمان دروغ می گوییم. درواقع برای پرهیز از درد، دروغ می گوییم. اما همین پرهیز گرچه در کوتاه مدت ممکن است موثر باشد، اما در دراز مدت تبدیل به رنج می شود.

حقیقت همیشه تلخ نیست

در دو صورت حقیقت تلخ است :

یکی وقتی که به ضرر ماست. که آن موقع یا کار اشتباهی کرده ایم یا حقی را ناحق کرده ایم. که خب در این صورت با همه تلخی، حقیقت گرچه ظاهرا به ضرر ماست اما باعث روشن شدن حق و حقوق دیگران می شود. اگر سر کسی کلاه بگذاریم، با روشن شدن حقیقت حقی که به ناحق گرفته بودیم از ما گرفته می شود.

حالت دوم وقتی است که ما تصور می کنیم تلخ است، اما در واقع تلخ نیست. بسیاری از واقعیت ها وقتی برملا می شوند گرچه ابتدا خیلی تلخ هستند اما با پذیرش آنها به مرور زمان، تحمل شان آسان و حتی تبدیل به شیرینی می شوند. مثل واقعیت هایی که در بالا مثال زدیم. گرچه پذیرش این واقعیت که فرزند من چرا مثل من فکر نمی کند، چرا به حرفهایم گوش نمی دهد و چرا مسیری را که من فکر می کنم درست است انتخاب نمی کند، سخت است اما وقتی آنرا بپذیریم به مرور زمان می فهمیم که چه رابطه ای زیبایی می توانستیم با او و از آن مهمتر با خودمان داشته باشیم ولی از آن آگاه نبودیم. حداقل دستاورد چنین پذیرشی این است که دیگر دست از خودخوری برمیداریم که چرا و چرا و چرا فرزندم جور دیگری زندگی می کند.

دروغ ها ما را امیدوار می کنند

ما به خودمان دروغ می گوییم چون واقعیت غالبا ما را ناامید می کند اما تخبلات و توهمات به ما وعده رضایت و خشنودی بی انتها می دهند. وقتی عاشق می شویم گفتن این دروغ به خودمان که این با بقیه فرق می کند از درد این واقعیت که او هیچ فرقی با قبلی ها ندارد فرار می کنیم. به وضوح داریم می بینیم که او هم رفتارها و ویژگی های افراد قبلی را دارد ولی چون پذیرش این واقعیت فعلا دردناک است، پس شیرینی دزوغ و توهم را ترجیح می دهیم:

اگر واقعیت را بپذیرم شیرینی بودن با او را از دست می دهم.

اگر واقعیت را بپذیرم دوباره تنها می شوم.

اگر واقعیت را بپذیرم ممکن است دوباره این فکر که دوست داشتنی نیستم سراغم بیاید.

اگر واقعیت را بپذیرم ممکن است بقیه بگویند بازهم در رابطه شکست خوردی.

اما واقعیت با بهانه ها، امیدهای واهی، تخیلات و علاقه های ما کاری ندارد. او در زندگی ما به صورت یک رود همیشه خروشان جریان دارد.و بالاخره روزی ما را با خود خواهد برد. در جدایی ها، خود جدایی درد، و افکار پس از جدایی علت رنج ما هستند.حالب است که برای فرار از درد به رنج پناه می بریم. و همیشه با ترس زندگی می کنیم که نکند درد اتفاق بیفتد.

به دروغ ها وابسته می شویم

یکی از علت های رنج ما وابستگی به توهمات مان است. افرادی که پس از جدایی به معشوق شان صدمه می زنند مثالی جالب برای این مورد هستند.وقتی با این واقعیت روبرو می شود که او دوستش ندارد، این دروغ را به خودش می گوید که من دوست داشتنی نیستم، و معشوق را مسئول می داند، در نتیجه او را مجازات می کند.در حالی که واقعیت چیز دیگری است. ای کاش به جای رنج فرار از واقعیت حاضر بود تحمل روبرویی با درد دوست داشته نشدن توسط یک نفر را تحمل کند. چنین افرادی به دورغ های شان وابسته می شوند چون مسئولیت را از دوش آنها برمی دارد و بر گردن دیگران می اندازد. همشه کار راحت تر را ترجیح می دهند.

دورع هایی که به خود می گوییم سبب وابسته شدن ما به انها می شوند

دورغ ها گاهی محافط غرور ما هستند. اما کمتر به این موضوع فکر می کنیم که تا به حال برای محافظت از این غرور پوشالی چقدر هزینه پرداخته ایم.

البته فکر نکنید فقط افرادی که به معشوق شان صدمه می زنند اینطور هستند. هر فردی که مسئولیت زندگی اش را به گردن دیگران می اندازد از آن دسته افرادی است که به دروغ هایی که به خود می گویند وابسته است.

اگر منتظر بمانیم که دنیا و دیگران آنطور که ما می خواهیم باشند، بهتر است ده هزار سال عمر کنیم

گرچه من بعید می دانم بعد از ۱۰ هزار سال هم به این خواسته برسیم

 

چگونه خود را بپذیریم؟

حالا همه اینها را گفتیم اما مسئله اینجاست که چگونه به خودپذیری برسیم. امیدوارم که شما هم مثل من به این نتیجه رسیده باشید که پذیرش خود واقعا ارزشش را دارد. تحمل درد بهتر از تحمل رنج است.

۱. یک قلم و کاغذ بیاورید.تا دست به قلم نشوید خیلی امید به تغییر نداشته باشید. بیائید از همین حالا دست از دورغ گفتن به خودمان برداریم. این دروع که با مطالعه مقاله و کتاب می توانم تغییر کنم و نیازی به انجام تمرین ها ندارم. این دروغ است که هر چه بیشتر بدانید و بخوانید بیشتر تغییر می کنید. هر چه بخوانید و به دانسته ها عمل کنید بیشتر تغییر می کنید.پس لطفا یک قلم و کاغذ بیاور. اولین گام، پذیرش همین نکته است.

۲.به این سوال یک جواب واقعی بده. آنچه واقعا هستی را بنویس نه آنچه دوست داری بعدا بشوی :

من کی هستم؟

تا می توانی مفصل جواب بده.تا جایی که می توانی تمام جزئیات را بنویس. اسم و فامیلت، ملیت و دین و علاقه مندی هایت، ویژگی ها، نقاط قوت، نقاط ضعف، شرایط حال حاضرت، شرایط خانواده ات، احساسی که به خود داری، فکرهایی که در مورد خودت و دیگران داری.

بعد از اینکه نوشتی ببین کدام موارد با واقعیت مطابقت کامل دارد.حال ببین کدام مورد در تو احساس خوبی ایجاد نمی کند. احتمالا این همان موردی است که در پذیرش آن مشکل داری.بهش فکر کن و سعی کن دروغی که در این مورد داری به خودت میگی رو پیدا کنی. یا علت فرارت را از آن پیدا کن. بعد سعی کن بدون فرار بپذیریش.درد پذیرش را تحمل کن. خودپذیری را واقعیت ببخش و ببین که چطور احساس سبکی و آرامش می کنی.

۳.به گذشته فکر کن. ببین چه خاطرات تلخ و ناراحت کننده ای داری. بعد به این فکر کن که چه واقعیتی در این خاطره وجود دارد که تو داری ازش فرار می کنی. چه واقعیتی وجود دارد که از پذیرش آن سرباز می زنی. چه واقعیت هایی وجود داره که تو ممکنه تا حالا بهش توجه نکرده باشی.اگر از طرف یک فرد بی طرف به ماجرا نگاه کنی چه واقعیتی را می توانی ببینی که شاید خودت آن را نمی دیدی.

برای مثال شاید این باشد که پدر و مادرت یا همسر اکنون یا سابقت اینطور که تو می خواستی نبودند. تو را آنطور که تو انتظار داشتی دوست نداشتند. همین الان این واقعیت را بپذیر. و قبول کن که نمی توانی آن را تغییر دهی. پس برای آرامش خودت آنها را بپذیر. لذت خودپذیری بعد از انجام دادن آن، خودش را نشان می دهد.پس تا تجربه اش نکنی، نمی توانی آن را درک کنی.

اگر تمایل داشتی برای ما در قسمت نظرات برخی از این واقعیت ها را که پذیرفتی یا دوست داری بپذیری را بنویس.

 

آیا این مطلب را می پسندید؟
https://hamedmatin.com/?p=15497
اشتراک گذاری:
واتساپتوییترفیسبوکپینترستلینکدین
حامد متین
مطالب بیشتر
برچسب ها:

نظرات

28 نظر در مورد خودپذیری چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. درود آقای متین .
    در این ایام سلامت باشید .

    من ۲۰ ساله هستم . راستش خیلی لوس هستم . قبول دارم . در زندگیم سر درگم هستم . امشب اتفاقی برایم افتاد ، نه آنقدر ناگوار اما مجبور شدم برای همیشه به فکر راه کار باشم .
    اول باید بگویم چه اتفاقی افتاده است ؛
    متاسفانه هر کس تا یه تیکه به من میندازه ، به من اخم میکنه ، من رو دعوا میکنه ، مخالف با حرفم حرف میزنه ، به من کم توجهی میکنه ، حرف غلط انداز میزنه در حالی که اصلا قصدش ناراحت کردن من نبوده ، من همیشه دنبال بهانه بودم برای گریه کردن ، برای قهر کردن ، برای دعوا کردن ( البته از دعوا میترسم ) . برای اینک چون زورم نمیرسه این مشکلو حل کنم ، شروع میکنم به خودخوری . البته میتونستم موارد بالا رو ” و … ” بذارم اما اگر بخوام رک و راست باشم ، اینها را تا الان صد بار تجربه کردم . امشب از نوع بی توجهی ، بد جواب دادن یا بد حرف زدن بود .
    اگر بخام شرحش بدم این قضیه رو ، اینطوری بود که از یکی سوال پرسیدم و اون هم خیلی بد جواب من رو داد . بد ، نه اینک توهین یا فحش . این دفعه از نوع بی توجهی هم بود . هی خودخوری کردم چرا کسی به من توجهی نمیکنه ؟ و قضاوت کردم اون قطعا از سر عصبانیت جواب من رو داده ولی وقتی به قضیه و ماجرا فکر کردم ، منطقی ، دیدم اشتباه اصلی رو من میکنم . اون سرش شلوغ بود ، حق داشت که مثلا رفتار خوشایندی نداشته باشه ، چون اکثر آدم ها همینن حتی خودم . ولی آقای متین ، من حتی وقتی فکر میکنم ، به نتیجه ی منطقی میرسم ، هیچوقت از این درد ، رنج ، اسمش رو نمیدونم ، خود خوری ، دست نمیکشم . این یک مثال بود . حاضرم صد ها مثال بزنم که حتی اشکم هم در اومده . اونم نه در واقعیت . قضیه جایی حاد میشه که در مجازی بدتر از واقعیتم .
    من میدونم این قضیه ها به خاطر دو چیز هست ( علت ) : کم رویی و اینک معاشرت بلد نیستم ، و اینک در یک خانواده ی فرزند سالار بدنیا اومدم و همیشه قربون صدقم رفتن و یک آدم لوس بار اومدم .
    شما حقیقت رو میگید ؛ پیدا کردن موضوع قابل پذیرش سخته و پذیرفتنش به مراتب سخت تر .
    من حتی تو این مثال یا مثال های دیگ ای که اگر بزنم ، هیچ وقت نمیدونم چه چیزی رو باید بپذیرم !!!! مثلا باید بپذیرم طرف دوس نداره به من توجه کنه ؟ باید بپذیرم طرف در شرایط سختی بوده پس رفتارش اینه !؟ یا ” خود ” ، باید بپذیرم من لوسم ؟ بنظر شما باید چه موضوعی رو بپذیرم ؟؟؟ ( در مثال هایی که عرض میکنم )
    یک مثال دیگ ای که باید عنوان کنم این بود با یک بنده خدایی در یک گروه خصوصی ( private ) حرف میزدیم . من یک موضوعی رو اشتباه گفتم . گفت برو از روش چند مرتبه بنویس تا صحیحشو یاد بگیری و خندید . میتونید راحت حدس بزنید واکنش من چی بود 🙂 . من چند ساعت داشتم خود خوری میکردم . هی تو ذهنم طرفو فحش میدادم . بعد از آخر رفتم پیشش بستمش به فحش . اون هی برداشت میگفت بابا تو فرق بین شوخی و تیکه رو نمیفهمی ؟ باور کنید تا همین الان ، هر وقت از اون قضیه یادم میاد ، به شدت اعصابم میریزه بهم . الان مثلا واقعا من نمیدونم اینجا باید چه چیزی رو بپذیرم . خارج از راهکار ، واقعا اینجا باید اول پذیرفت ؟
    یا یک مثال دیگ این بود که طرف یک جمله ی غلط انداز بهم گفت ؛ منظور اینه مثلا یک جمله هست که یه جاش جا انداخته ، غلط انداز شده که شخص برداشت بد میکنه . منم نمیدونم چرا آخه اینطوریم ؟ گفتم حتما طرف به من توهین میکنه ، راحت قضاوت میکنم و به دنبال قهر کردن . خیلی ناراحت شدم و هی خود خوری . البته منظور از خود خوری از شخص من این نیست که خودمو دست کم بگیرم . چرا ، این هست اما خیلی کم ، بیشترش اینه ، من عادت کردم رنج ببرم . عادت کردم ناراحت بشم .
    اینک بخام خودمو تخریب کنم ، اینجا منظورم نیست . مثلا تو مورد کم توجهی از طرف بقیه که بشدت آزارم داده ، به این فکر نمیکنم وای من چقدر بی عرضه ام . هست این قضیه اما نه زیاد . ولی وقتی دیگ ، اشکم در میاد ، که هی فکر میکنم این چرا باید اینکار و کنه ؟ چرا با من ؟ و از این چرا به جواب نمیرسم ، ولی ، به خود خوری و ناراحت کردن خودم میرسم .
    من تجربه ای دارم تو این زمینه ، به عنوان یک راهکار اشتباه ؛
    اینک اگر بخام این مشکلاتو فراموش کنم تا به عنوان یک آرامش و مُسکّن باشه برام ، همیشه تا الان به این نتیجه رسیدم ، فراموش کردن ینی فرار کردن . من بار ها این اتفاقات افتاده . نمیدونم چطوری تا الان قلبم درد نمیکنه ؟ یا هنوز سالمم از لحاظ روانی ، هر چند دیگ داره تخریب میشه ، چون حوصله هیچی ندارم . سریع داد میزنم . این روند قبلا نبود ، چون جلوش رو میگرفتم ، ولی از یک موقعی به بعد ظاهر شد .
    من راهکار دیگ ای سراغ ندارم آقای متین . آیا شما سراغ دارید ؟ برای حل این مشکلات ؟
    البته شاید یک مورد تفکر باشه . اینک حالات رو منطقی بسنجیم . تلاش رو با تفکر در راستای پذیرفتن بکنیم . شاید موثر و بهترین کار باشه .
    البته فکر نمیکنم ناراحت شدن از یک موضوع ، تابع خاصی داشته باشه که بخایم هر بار واسش جواب بگیریم . یعنی جواب ها متغییر هستند . ولی میشه به قول شما یک چیزی رو بین تمام مثال ها و نوع هایی که گفتم پذیرفت . نمیدونم باید کجا رو بپذیرم که قدم برای رفعش بذارم ؟
    لطفا من رو در این دو مورد راهنمایی کنید . چه چیزی رو باید بپذیرم ؟ و اینک چکار کنم دیگ از این نوع خودخوری نداشته باشم ؟ ینی چطوری لوس نباشم ؟ چطوری با یک حرف سریع ناراحت نشم ؟ یا اصلا چطوری با جنبه باشم ؟
    ببخشید که پر حرفی میکنم . از لحن من ، برداشت بدی نکنید . شما آدم خود ساخته ای هستید ، که اینجا در مورد خود ساختگی مقاله یا نوشته میذارید ( تا جایی که فهمیدم ) ، البته برداشت این نباشه که شما قبلا مثل من بودید یا فلان ، صرفا از نظر تجربه میگم . آیا راه حلی برای این مشکلات من وجود داره ؟
    خیلی ممنونم از اینک این متن رو خوندید . ببخشید که اگر بی ربط بود اینجا پیام گذاشتم یا اگر طولانی بود . منتظر جوابتون هستم .

    لایک

    1. سلام خدمت جناب آفای زضای عزیز
      من تمام متن شما رو با دقت مطالعه کردم. فقط یه لطفی کنید.
      چون فکر می کنم جواب تون کمی مفصل هست، پس لطفا به شبکه های اجتماعی ما در تلگرام یا واتس اپ پیام بدید و بگید من رضا هستم که در سایت نظر گذاشته بودم تا پاسخ تونو در قالب یک فایل صوتی خدمتتون بفرستم
      اکانت ما به شماره ۰۹۱۹۸۰۴۰۴۰۱

      ۱

  2. سلام ، شما درد و رنج رو تعریف کردید و تفاوت هاش رو گفتید و مثال زن و شوهر رو زدید و اینکه درد یعنی پذیرفتن اینکه تغییر دادن او سخت است و باید خودش بخواهد و رنج اینکه مبارزه با او و تغییر دادن او.
    حال ما فرض میکنیم که آن بهتری را بپذیریم یعنی درد را.
    تا کی باید درد کشید. مگر انسان اختیار ندارد که انتخاب کند. تا کی باید درد کشید دندانی که درد میکند چاره ای جز کشیدن آن دندان نیست.
    در کل درد انسان را از پای در خواهد آورد و حتی گاهی اوقات انسان را به گمراهی خواهد کشاند
    نظر شما چیست؟

    لایک

    1. سلام به جناب آقای مهدی عزیز
      کاملا حق با شماست. گاهی باید دندانی را که درد میکند کشید و انداخت کنار
      گاهی درد بعنی تحمل شرایط موجود، گاهی درد یعنی تحمل فضای شک و تردید، گاهی درد یعنی غم از دست دادن، گاهی درد یعنی غم دوری، گاهی درد یعتی تحمل شرایط سخت بیماری
      درد انواع مختلف دارد. اینکه ما می گیم گاهی باید درد را پذیرفت و تحمل کرد معناش این نیست که برای کاهش اون درد نباید اقدامی کرد. هر اقدامی درد خاص خودش را دارد.
      اگر دندان ما درد می کند چه راه هایی وجود دارد؟
      سعی کنیم درد را با مسکن کاهش دهیم، سعی کنیم درد را تحمل کنیم، سعی کنیم دندان را بکشیم. هر سه همچنان درد دارند.کشیدن هم ابتدا درد دارد.
      اما رنج یعنی اینکه مدتها در بلاتکلیفی خودم را نگه دارم، که بکشم یا تحمل کنم یا عصب کشی کنم یا….
      گرفتن تصمیم هم درد دارد. چون دائما نگرانیم مبادا اشتباه کنیم. اگر کشیدم و پشیمان شدم چی، اگر عصب کشی کردم و دندانم سیاه شد و موقع خندیدن و صحبت کردن معلوم بود چی، اگر و اگر ….
      در هر اقدامی درد وجود دارد، اما آنچه ما می گوییم این است که ما با نحوه مواجهه با دردمان، آن را تبدیل به رنج می کنیم؛ که این کار اشتباه است.
      ما باید بپذیریم که هر اتفاقی در زندگی ممکن است درد داشته باشد و این درد را باید پذیرفت، و اگر می توانیم حتما باید اقدامی در جهت کاهش آن درد انجام دهیم. ولی وقتی برای فرار از درد همه کار می کنیم،وقتی درد موجود را انکار می کنیم، در واقع داریم آن را تبدیل به رنج می کنیم.
      زنی که در یک رابطه عاطفی دائم تحقیر می شود اما چون نمی تواند تنهایی را تحمل کند، از شریک عاطفی اش جدا نمی شود، و دائم این تحقیر و درد را انکار میکند، سرانجام ناچار به تحمل رنج است. چون اولا او همین الانم تنهاست، دوما اینکه در این رابطه نه تنها چیزی را که می خواهد بدست نمی آورد (محبت،احترام، عشق و آرامش) بلکه عزت نفس خود را هم از دست می دهد. و این یعنی رنج. رنجی که به خاطر فرار از درد تنهایی به آن دچار شده.

      لایک

  3. سلام آقای حامد متین.
    امیدوارم سلامت باشید.

    سوالی خدمت شما داشتم (مرتبط با نوشته ی خود پذیری):

    در جوامع ما، از لحاظ عامه ی مردم، یه چیز، یه فیس، یه قیافه از یک شخص میتواند زشت باشد و یا میتواند خوشگل باشد. مثلا حضرت یوسف (ع) برای عموم مردم واقعا خوشگل و زیبا بودند و مردم این را میدانستند و، از این مثال ها.
    خب ما نمیتوانیم ذهنیت مردم را تغییر دهیم، یا درست ترش، باید اول ذهنیت خودمان را تغییر بدهیم.
    یه حرفی از یه بزرگی هست که بسیار مشهور است و متاسفانه نام ایشان را به یاد ندارم (البته از آقای کوین ترودو به نقل از دوستشان شنیدم):
    واقعیت ها اون چیزی نیستند که مردم میبینند. واقعیت اون چیزیه که تو میبینی و واقعیت های روزگار با این طرز تفکر عوض خواهند شد.

    اما سوالم از شما در مورد همین واقعیت هاست. مردم یه چیز رو زشت میبینن در حالی که یه چیز رو خوشگل میبینن. حتی ممکنه شما یه شخص رو بسیار زیبا ببینید یا یه شخص دیگ رو زشت. یعنی این ذهنیت عامه ی مردم هستش.
    (از دید شما) فرض کنید من آدمی هستم که از دیدگاه مردم، بسیار زشت هستم.
    ینی مثلا وقتی یه کسی میاد به من متلک میندازه میگه فلانی تو چقدر زشت هستی، خدا تو رو چقدر بد خلق کرده یا تو چقدر فلان هستی.

    راهکاری که همین دیشب به ذهن من رسید این بود:
    خب، من باید بپذیرم که زشت هستم. بپذریم که مثلا دستم ایراد دارم. مثلا یه نوع بیماری گرفتم که مرا بسیار زشت کرده. یا هر چیز دیگری که باعث شده عموم فکر کنند من زشت هستم.
    (بنا به اون چیزی که از نوشته ی شما خواندم آدم اول باید بپذیره، سپس پیشرفت کنه) خب من پذیرفتم زشتم، حالا باید در جهت خوشگل شدن خودم قدم بردارم!!!

    بهرحال، این راهکاری بود که به ذهن من رسید.
    دوست دارم نظر شما رو بدونم؛ فرض کنید من کسی هستم که وقتی مردم من را میبینند یا از کنارم اون ور رد میشن یا آدمی هستم که مردم مرا با انگشت نشانه میکنند.
    خب نظر شما چیه؟ من چطوری باید با این نوع رفتار ها برخورد کنم و در این جامعه یا اسمش هر چی باشه، یه دسته ی بزرگ از مردم با ذهنیت عامه، رشد پیدا کنم؟

    خیلی ممنون از توجه و وقتی که گذاشتید.

    لایک

    1. سلام به شما دوست عزیز و گرامی
      همون طور که شما فرمودید گاهی واقعیت اون چیزی نیست که مردم فکر می کنند بلکه چیزی است که شما فکر می کنید
      اما بعضی واقعیت ها هستند که قابل تغییر نیستند.
      در مورد قیافه زشت که موضوع سوال شما بود،در تشخیص واقعیت در اینجا اشتباه کردید. واقعیت در اینجا این نیست که مثلا شما زشتید، بلکه واقعیت این است که عده ای از مردم شما را زشت می بینند.
      حال ممکن است شما هم خودتان را زشت ببنید یا نبینید. اما آنچه واقعیت است این است که مردم چنین نظری در مورد شما دارند.
      آیا این به معنای آن است که شما زشت هستید و باید واقعیت را بپذیرید؟ خیر…بلکه معنای این است که شما باید این واقعیت را بپذیرید که عده ای در مورد قیافه شما چنین نظری دارند.
      چرا من اصرار دارم باید واقعیت ها پذیرفته شوند و بعد پیشرفت آغاز می شود.
      چون وقتی واقعیتی پذیرفته نشود، یعنی یا با آن در جنگیم یا در حال انکار آن هستیم. که هر دو بسیار انرژی بر هستند. وقتی که این واقعیت پذیرفته نشود که مردم در مورد من چنین نظری دارند، دائم تلاش می کنیم نظر مردم را جلب کنیم یا از ارتباط با آنها دوری کنیم و خودمان را به آن راه بزنیم که مردم اینگونه فکر می کنند. این رفتارها حجم عظیمی از ذهن و انرژی ما را اشغال می کنند. انرژی ای که می توانستیم در جهت رسیدن به خواسته هایمان آن را مصرف کنیم.
      فرض کنید افرادی که وارد سایت ما می شوند برای من بنویسند که متین تو زشتی.
      پذیرش توسط من می شود که قبول کنم بعضی مخاطبان تصورشان از قیافه من این چنین است.من کنترلی بر روی نظر و ذهن دیگران ندارم و نمی توانم تغییری در آن ایجاد کنم. پس حالا که کنترلی رو آنها ندارم، این موضوع را می پذیرم و انرژی و توانم را روی کارهای ارزشمندی که می توانند مرا خوشحال کنند، سرمایه گذاری می کنم.
      البته ناگفته نماند که پذیرش به این راحتی که ما میگیم نیست. به هر حال ما انسان هستیم، ممکنه از این واقعیت ناراحت بشیم و قطعا دوست داشتیم که نظر آنها اینگونه نبود. ولی هر زمان که این واقعیت در ذهن مان آمد باید با خودمان این گفتگو را داشته باشیم که من نمی توانم نظر آنها را تغییر دهم و جنگ با این واقعیت هیچ فایده ای برای من ندارد. پس بهتر است انگیزه و انرژی ام را صرف کارهای مهمتر و مفیدتر کنم.
      یک رویکرد درمانی در روانشناسی وجود دارد که در مورد واقعیت ها اعتقاد جالبی دارد. بد نیست آن را هم بدانید :
      این رویکرد می گوید مهم نیست واقعیت چی هست یا چی نیست. بلکه مهم این است که چی برای شما مفید است یا غیر مفید.
      اگر واقعیت برای تان مفید است آن را بپذیرید اگر مفید نیست آن را کنار بگذارید.
      از ما می خواهد که هر زمان با واقعیتی مواجه شدیم بسنجیم ببینیم آیا برای ما مفید یا خیر. اگر مفید نیست پس آن را کنار بگذاریم و به وقت مان را به واقعیت هایی اختصاص دهیم که برای مان مفید و در جهت ارزش های زندگی ما هستند.

      لایک

        1. سلام به سرکار خانم شیوای بزرگوار
          اگر کسی به شما گفت که زود رنچی، یا زود عصبانی میشی و شما بدون مقاومت و گارد گرفتن این حرف رو قبول کردید آنوقت می توانید مطمئن شوید که این واقعیت را پذیرفته اید.
          اشکالی ندارد که کمی ناراحت شوید، اما اگر به شما شدیدا بربخورد، یا سعی کنید در مقابل این حرف مقاومت کنید، آن وقت یعنی هنوز آن را نپذیرفته اید.

          لایک

  4. منم میخوام بپذیرم ک پدر و مادرم درس نخوندن و مادرم با من اختلاف سنیش زیاده و رابطه صمیمانه ای باهم نداریم. منظورم اینه ‌ک مثل دوست نیستیم برای هم. سالها به دوستانم ک با مادر و پدر و حتی خواهر برادراشون صمیمی بودن حسادت کردم و رنج کشیدم از اینکه چرا من تو خونواده مکسی ندارم ک بتونم باهاش درد دل کنم یا نیازهامو راحت بهش بگم.
    میخوام بپذیرم ک روستا بدنیا اومدم و بخوام یا نخوام لهجه دارم . سالها سعی کردم ازش فرار کنم. تو خوابگاه وقتایی ک مادرم زنگ میزد میرفتم جایی ک کسی نباشه تا دوستانم نفهمن ک من با لهجه حرف میزنم. اصلا ب کسی نمیگفتم روستایی ام.
    میپذیرم ک علیرغم اینک دخترم موهای کم پشت دارم و لاغر اندامم و این موضوع رو ک دایما اطرافیان توی سرم میزنن دیگ نشه مایه رنج و غصه م و حسادت کنم ب تمام دخترهای با ظاهر زیباتر
    میپذیرم ک شوهر من مثل برادرهام بلد نیست رمانتیک باشه یا منو سوپرایز کنه و یا کادوهای آنچنانی برام بخره
    میخوام بپذیرم ک رشته دانشگاهم رو اشتباه انتخاب کردم و چیزی ک خودم میخواستم نرفتم و الان پشیمونم.
    راستی استاد
    میشه همه اشنباهات گذشته رو بزارم کنار و از نو متولد شم؟؟ میشه تو ۳۰ سالگی از اول بدنیا بیام و هدف مشخص کنم و بهشون برسم؟؟؟

    لایک

    1. سلام خدمت سرکار خانم پریسای بزرگوار
      تبریک میگم به شجاعت و جسارت شما برای پذیرش همه مواردی که تا به حال انقدر برای شما سخت بودند
      تولد واقعی گرچه ممکن نیست اما انسان می تواند از نظر نگرش دوباره متولد شود
      تصمیم به متحول شدن گرچه ممکن است یکباره گرفته شود اما خود تولد به یکباره اتفاق نمی افتد. تحول از تغییرات کوچیک اما مدوام اتفاق می افتد
      سعی کنید یکی یکی این عواملی که گفتید را بپذیرید. چون پذیرش همه آنها با هم احتمالا سخت خواهد بود.
      بازم تبریک میگم به جسارت شما

      لایک

  5. یادمه در آخرین رابطه عاطفی خود که حدود پنج سال پیش بود شدیدا با این موضوع در کشمکش بودم.که آیا من فرد ضعیفی هستم که در یک رابطه دچار چنین تلاطمی شدم.آنروزها حدود پنج سال بود خودشناسی میکردم و برای من پذیرش ضعف غیر قابل پذیرش بود.کشمکشی فراوان درون ذهن من بود.تا اینکه یک بعداز ظهر که حالم هم خیلی گرفته بود با صدای بلند به خودم نهیب زدم .که آره من ضعیفم.من باختم.من در ایجاد رابطه ضعف دارم.این اقرار انقدر صادقانه و از اعماق وجودم بود که به یکباره تمام صداهای آزاردهنده و کشمکشهای درون من خاموش شد.پذیرش به راستی نقطه تغییر و شروع آرامش است و از اون به بعد شروع به تغییرات کردم که الان الحمدلله به درک خوبی از خیلی موضوعات در وجودم رسیدم.مقاله بینظیری بود حامد جان.??

    ۱

    1. سلام خدمت آقای عبدلی عزیز
      ممنون از این احساس صمیمیت با بنده
      تبریک میگم بهتون
      بسیار خاطره جالبی بود و خوشحالم که معنای پذیرش و تاثیرگذاری اونو انقدر خوب درک کردید

      لایک

          1. سلام مجدد خدمت جناب شهیدی عزیز
            اول پیشنهاد می کنم مقاله را اگر مطالعه کردید مجددا مطالعه فرمائید. مطالعه دوباره کمک میکنه آن مواردی که در مطالعه اول پنهان مانده یا مورد توجه قرار نگرفته، اینبار با دقت بیشتری درک بشه.
            قد معمولا از آن دسته مواردی است که ما کنترلی روی آن نداریم و برای افزایش یا کاهش آن کاری نمی توانیم انجام دهیم. پس چون در کنترل ما نیست اگر با آن در بفتیم و با خودمان و ذهن مان وارد جنگ شویم، بازنده اول و آخر این جنگ ما هستیم.تا به الان علم روانشناسی با همه پیشرفتی که داشته تنها و تنها یک راهکار برای این موضوع یپدا کرده و آن هم پذیرش است.
            به نظرم با خودتون خلوت کنید و گفتگویی این چنینی داشته باشید :
            من به خاطر قد کوتاهی که دارم ممکن است بعضی از توجهات را از دست بدهم. ممکن است بعضی از فرصت های شغلی یا عاطفی را از دست بدهم. ممکن است گاهی در آشکار و نهان توسط عده ای مسخره شوم. آیا من می توانم برای تغییر دادن این موارد کاری انجام دهم؟ نه نمی توانم. هیچکس نمی تواند.
            اما آیا قد کوتاه می تواند مانعی برای موفقیت شغلی و عاطفی و شخصی، خوشبخت شدن، رسیدن به خواسته ها و کسب احترام و توجه از طرف بقیه شود؟ مسلما نه. فقط خودم می توانم اینکار را انجام دهم و مانع شوم. در طول تاریخ فقط قد بلندها موفق می شدند؟ قطعا نه.
            حالا انتخاب با من است؟ خودم را درگیر این موضوع غیر قابل تغییر کنم که چرا من قد کوتاه هستم، چرا باید دنیا اینطور باشد و چرا و چرا ….
            یا اینکه این موضوع را بپذیرم و با آن نجنگم. در عوض برای رسیدن به خواسته هایم یک اقدام موثر انجام دهم. بهتر است توجه و انرژی ام را روی مواردی هزینه کنم که می توانم روی آنها کنترل و اثر داشته باشم.

            آقا مهدی عزیز…خود بنده (حامد متین) دقیقا همین کار را برای آن چیزهایی که نمی توانستم تغییرشان دهم انجام دادم. و نتیجه داد.

            لایک